...

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول-مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم- مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم- کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم- زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت :من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

/ 4 نظر / 7 بازدید
گل گیسو

والا جواب این چهار نفر منو هم تکان داد چه برسه به زاهد عالی بود چه خوبه قبل از متهم کردن دیگران به خودمون فکر کنیم

شیما

سلام دوست خوبم با یکی از نوشته های خودم بروزم خوشحال میشم بیایی ونظرتو بگی.[گل]

باران...

سلام چ.ن همیشه عمیق بود و زیبا[گل]

آیلین

بند چاهارم ؛ ای ول داشت.مرسی.