دوست من !!!

Player will show here

 

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

                       - دانسته-

                          بیازارد !

 

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

 

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

 

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

 

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

                                                "فریدون مشیری"

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیلین

سلام و تشکر بی پایان احمد جانان. بابت این پست . شعر زیر از آقای حمید شکیبا ست . در عوض همه خوبیهایت تقدیم حضور تو نازنین دوست من . شاد باشی. ........................................ دوستي آینه مواجی است که به جزر دل ما صاف شود و صدف هدیه بی مقدارش دوستي بارش یک ابر غریب در تصورکده انسانهاست وثمر دادن دو روح سپید و صمیمی شدن نخل شعور دوستي صبح گل خورشید است که به هنگام غروبش دل یاس دل مهتاب وسحر می شکند دوستي عید بلند عطرهاست همسر راز نگه دار سلام دوستي پنجره کوچه عشق از تماشاکده خود بینی است ورهایی پرستوی خیال وشکوفایی لبخند حیات.

مترسک

وبلاگت برای من پر از هیجانه هر که میام کلی احساساتی میشم وجودم پر میشه از حسای قشنگ امیدوارم شاد باشید

نکیسا

ايــــن يـــک فـــاجعه بود . . . يــک فــاجـعـه . . . عـــمـق ايــن درد را زمـــانـي حــس کـردم کــه : وقـــتــي بـي پــروا گــفتـم: انــدکي دلـــگــيرمــــ . . . بــيتـفـکر اولــيــن حـــرف دلــت ايـــن بــود : به درکــــــــــــــ آپم بدو بیا

عابدی

خدارا دوست دارم چون وفادارترین است، وشاید به رسم همین وفاداریست که دوستانم رابه او میسپارم...[گل]

ـــــ یه دخمل تنها ـــــــ

تلخ منم همچون چای سرد که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.‏ تلخ منم؛ چای یخ که هیچکس ندارد هوسش را!‏

نکیسا

آنقدر مرا سرد کرد... از خودش...از عشق... که حالا به جاي دل بستن يخ بسته ام! آهاي! روي احساسم پا نگذاريد....! ليز ميخوريد! آپم...

شیما

پيش از اينها فکر ميکردم خدا ، خانه اى دارد ميان ابرها حکم ميراند به تلخى روبه ما ، سخت ميگيرد به ما بعد از دعا دير فهميدم خدا در قلب ما ، خانه اى دارد به شکل ابرها اشک ميريزد زدلتنگى ما ، مى نوازد ديده گريان ما پاینده باشید.