چهره را صیقلی از آتش می ساخته ای
خبر از خویش نداری که چه پرداخته ای

در سر کوی تو چندان که نظر کار کند
دل و دین است که بر یکدگر انداخته ای

مگر از آب کنی آینه دیگر ورنه
هیچ آیینه نمانده است که نگداخته ای

چون ز حال دل صاحب نظرانی غافل؟
تو که در آینه با خویش نظر باخته ای

نیست یک سرو در این باغ به رعنایی تو
بسکه گردن به تماشای خود افراخته ای

آتشی را که از آن طور به زنهار آمد
در دل صائب خونین جگر انداخته ای

(صائب تبریزی)

/ 3 نظر / 10 بازدید
گل گیسو

لایک به عکس لایک به شعر و لایک به انتخابت[گل][گل][گل]

شیما

دارم امید عاطفتی از جانب دوست کردم جنایتی وامیدم به عفو اوست دانم که بگذرد زسر جرم من که او گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست. سلام بسیار زیبا . خوشحال میشم که آپ میکنی خبرم کنی.

شیما

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]