خواهی دید ....

آبادی ما در آنسوی تاریخ دیرینه ی "جم" چیزی فراتر از خاک و خاک بازی ـ خرافات و دروغ و ریای اینان بود که به رغم یا رقم به پستوی فریبکاری قدرت دست یافتند. بی سامانی اینجا بی سامانی کدخدایانی است که نه مردم را میبینند و نه خدایشان را و نه میدانند که مردم بالادست و پایین دست چه خوب بالا و پایین را می فهمند . چه خوب میدانند سقوط را ....

و هرگاه که آسمان طلوع خورشید امید را به سر پنجه ی شک و تردید میکوبد شبی به پایان رسیده است . ابرها در آسمان میگویند که بادی می وزد .... بارانی در راه است ... و من در این خاک بی سامان ایمان دارم به چند خطی از - امین پور - که میگوید  :

چشمهای من به جای دستهای تو
من به دست تو آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده

من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره  سبز  می شویم ....


/ 6 نظر / 9 بازدید
گل گیسو

سلام خیلی قشنگ بود اولین بار بود که چند خط نوشتی چند خطی تو زیبا بود و با شعر امین پور زیبا تر هم شد ممنون[گل]

باران...

سلام از پست جدیدت ممنونم خیلی زیبا بود هم عکس هم متن هم شعر من هم عاشق سبزم چون روح مرا نوازش میکند من عاشق سبزم چون ادمای تاریک را با سبز شناختم... این ازخوم بیدخوب بییید[نیشخند]

عابدی(حرف دلنشین)

سلام .همیشه به امید زنده ایم وای به حال روزی که امید به زندگی را از ما بگیرند آنوقت از ریشه خشک می شویم! خشکه خشک... ودیگر سبز نخواهیم شد... موفق باشی[گل]

باران...

[گل] احمد جان شما خودت این متن را نوشتی؟؟[تعجب]

شیما

همیشه زیبا ونابه نوشته هات.[گل][دست]