تو...

 

در مرز مبهم خواستن .هوای شرجی نبودت را فقط آرام میگریم .ابری نیست . آفتابی نیست . های های من از یک وجبی رویای بودنت هم بالاتر نمیرود...

در این دالان که نمی دانم به کدامین مقصد لاجوردی ـ سردرگمی میرسد و کدام سراب را نقش می بندد بدنبال رفتنم ....

مرا چیستی و سوال

مرا اندیشه و خیال

و تو را سکوت و سکوت ...

/ 3 نظر / 23 بازدید
شیما

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم حالا یک بار از شهر می رویم یک بار از دیار یک بار از یاد یک بار از دل و یک بار از دست

شیما

یکی زود به ستوه می آید، زود می رنجد، زود می رود، زود بر می گردد... یکی به ستوه نمی آید، نمی رنجد، دیر می رود, برنمی گردد.

گل گیسو

گاهی سکوت معجزه می کنه و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست...[گل]