تو...

شب ، این گونه ؛ صندلی ، آسمان ، بارش و پاهای یخ زده...

دستان خواهشم پر از نقش های پر حرارت عشق توست

که هیچ کف بینی فروغش را نمی داند

و "باران" چیره نمی شود هنگاهی که "خشکــ"م  میزند در نگاهم خیره به نقطه ای...

هوای خیسِ خیس ... اما

خشکسالی دشت وجودم را

چیزی جز بیکرانِ ترنمِ حضور تــو ، پایان بخش نیست

/ 5 نظر / 13 بازدید
نازبوی

سلام آقا احمد عزیز و فرهیخته آفرین چقدر زیبا توانسته بودید بین حس و کلمه ارتباط برقرار کنید : هوای خیسِ خیس ... اما خشکسالی دشت وجودم را چیزی جز بیکرانِ ترنمِ حضور تــو ، پایان بخش نیست ممنون احمد آقا واسه این سروده ی با احساسی که در فضای دریای آبی آن !!امواج دلتنگی و تنهایی و انزوا فوران میکنه

رزا

امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی، قرآن اش، نگهدارتان آینه اش، روشنایی زندگیتان سکه اش، برکت عمرتان سبزه اش، طراوت و شادابی دلتان و ماهی اش، شوق ادامه زندگیتان باشد. [گل][گل][گل]

نازبوی

سلام شاعر گران قدر و فهیم خسته نباشید دوست خوبم هر بار که شعرتان را میخوانم بیشتر به دلم می چسبد . بسیار زیبا بود به خصوص این قسمتش : هوای خیسِ خیس ... اما خشکسالی دشت وجودم را چیزی جز بیکرانِ ترنمِ حضور تــو ، پایان بخش نیست.. تشبیه بسیار بکر و زیبایی بود . عالی بود احمد اقا .. آ می بینم که هنوز آپ نشدین ! منتظر نوشته های ادیبانه تان هستم عزیز