...

دلم باران میخواهد ...

یک خیابان بی انتهـــــــــ...ـــــــا

و یک خدا

که کمی با هم قدم بزنیم ...

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هزاران گنج

اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم يك روز، از دريچه زندان من بتاب *** مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت بي وحشت از تبر در دامن نسيم سحر غنچه واكنم با دست هاي بر شده تا آسمان پاك خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم *** اي مرغ آفتاب! از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد دست نسيم با تن من آشنا نشد گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار *** اي مرغ آفتاب! با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد، آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد، فریدون مشیری[گل][گل][گل]

الهه

خدا که هست...میماند باران و یک خیابان بی انتها...خدا که باشد،آن خیابان و باران بهانه اند....

رزا

آرزو دارم خورشید رهایت نکند ، غم صدایت نکند ، ظلمت شام سیاهت نکند ، و تو را از دل آن کس که دلت در تن اوست ، حضرت دوست جدایت نکند... [گل][گل][گل]

هزاران گنج

ای نفس خرم باد صبا از بر یار آمده‌ای مرحبا قافله شب چه شنیدی ز صبح مرغ سلیمان چه خبر از سبا بر سر خشمست هنوز آن حریف یا سخنی می‌رود اندر رضا از در صلح آمده‌ای یا خلاف با قدم خوف روم یا رجا بار دگر گر به سر کوی دوست بگذری ای پیک نسیم صبا گو رمقی بیش نماند از ضعیف چند کند صورت بی‌جان بقا آن همه دلداری و پیمان و عهد نیک نکردی که نکردی وفا لیکن اگر دور وصالی بود صلح فراموش کند ماجرا تا به گریبان نرسد دست مرگ دست ز دامن نکنیمت رها دوست نباشد به حقیقت که او دوست فراموش کند در بلا خستگی اندر طلبت راحتست درد کشیدن به امید دوا سر نتوانم که برآرم چو چنگ ور چو دفم پوست بدرد قفا هر سحر از عشق دمی می‌زنم روز دگر می‌شنوم برملا قصه دردم همه عالم گرفت در که نگیرد نفس آشنا گر برسد ناله سعدی به کوه کوه بنالد به زبان صدا سعدی[گل][گل][گل]

نازبوی

منم همین طور دوست خوبم .. منم خیلی جیزها دلم می خواد ولی کو ؟

جزیره

بارون که این روزا هست. خدا هم که هست باهاتون، میمونه یه خیابون بی انتها...حالا اگه شما از بی انتها بودنش صرف نظر کنید،میتونین یه قدم زدن عالی رو تجربه کنید[لبخند]

هزاران گنج

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو باشد که خستگی بشود شرمسار تو در دفتر همیشه ی من ثبت می شود این لحظه ها عزیزترین یادگار تو ... محمد علی بهمنی [گل]

رزا

سلام آنچه خداوند به ما هدیه داد،عشق بود و بس... این هدیه بر شما مبارک! [گل][گل][گل] سپندارمذگان،روز عشق ایران باستان گرامی باد!

سپیده

دست در دست با پایی برهنه و دلی عریان