فریاد...


مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟
.
.
مشیری
/ 4 نظر / 10 بازدید
سپیده

شعرهای فریدون مشیری کوبنده و القا کننده ست دوسشون دارم مرسی از انتخابتون [گل]

رزا

خواهان آنم که ضربان قلبت به لبخند های مکرر تکرار شود و هرآنچه به دل آرزو داری به هر بهانه ای، از ان تو باشد... [گل][گل][گل]

هزاران گنج

حرفهای دلم را انبار میکنم................ این روزها هرچه را انبار کنی گران میشود[گل][گل][گل]

رزا

چه دعایی کنم بهتر از این : خنده ات از ته دل گریه ات از سر شوق و دلت کلبه ای از مهر و صفا قلب تو جلوه ای عشق و ارادت به خدا [گل][گل][گل]