تو...!

 

چشمان من ، نگاه مستانه ات

رخسار تو  ، رنگ روشن مهربانیت

سامان افکار بی سامانم ؛ فروغ نقش تو در آیینه ی لحظه است

تجلی صدای روشنگرت؛ بی زمانِ نابهنگام بهانه های من

و دیدار شب، آوای طولانیِ بیداری ام .

در گمشدگیِ کوچه ی بن بست حضورت

درب کدامین خانه را باید زد !!

و فراسوی دشت نگاهت ...

کجا...!!!

چگونه ...!!؟

/ 7 نظر / 8 بازدید
گل گیسو

درب کدامین خانه را باید زد!! وای محشرررره

مهرنوش

اعتبار انسانها به حضورشان نیست به دلهره ای است که در نبودشان حس می شود[گل] (با آخرین پست سال 90 بروزم بهم سربزن)

مهسا

درود دوست خوبم ممنون از حضور گرمت[قلب] اميدوارم سال خوب و خوشي را داشته باشي[گل] پيشاپيش نوروزت فرخنده[گل][قلب]

نازبوی

سلام اقا احمد فرهیخته و با کمالاتم ! ببین عزیز شما آدم فهمیده ای هستی پس هر کاری هم بکنی که بخوای خودت به نفهمی بزنی نمیتونی ! نفهمیدگی ذاتا در وجود بعضی آدمهاست و اصلا به ساحت مقدس و باشعور شما مناسبتی نداره راستی خوبید عزیز ؟ دیگه بهم سر نزنید ..؟ یک سر بیایید اونور یک مسابقه گذاشتم جایزه اش خوبه انشالله که برنده بشین .. اگه برنده شدین به هر آدرسی که دوست داشتید خواهم فرستاد . راستی این پست آخر کار خودتونه ؟؟ بابا ایول محشره ماشالله دست مریزاد .... در گمشدگیِ کوچه ی بن بست حضورت درب کدامین خانه را باید زد !!

هزاران گنج(شیوا)

دروووووووووووووووووووود دوست خوبم با آخرین پست سال 90 بروزم تشریف بیارید گرامی[قلب]