/ 1 نظر / 9 بازدید
منِ تو

من غلام قَمَرم ، غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن ِ شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن ، جامه مَدَر ، هیچ مگو گفتم ای عشق ! من از چیز دگر می ترسم گفت : آْن چیز دگر نیست دگر ، هیچ مگو من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت سر بجنبان که : بلی ؛ جز که به سر ، هیچ مگو ...