دلاویز ترین روز ...
ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱  کلمات کلیدی:

 

از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های !بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
 تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای ! ...

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند ...

 ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !
با شکوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
"دوستت دارم"  را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام ! ...

تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !
 « دوستم داری ؟»  را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو... 

 

پ.ن : حوّای من! من سیبِ تو را خوردم ... و دیگر اهمیتی ندارد که  از کجا  رانده میشوم ، مهم اینست : تنها در زمینی آرام میگیرم که تو ملکه ی آن باشی  و آنجاست که آدمیت معنا پیدا میکند...

پ.ن : تا قبل از این اگه کسی ازم میپرسید بهترین لحظه ی زندگیت کی بوده ، میگفتم نمیدونم ، اما ... الان میدونم ... چهار شنبه ، 30 فروردین 1391 ، ساعت 10.56 تا 12.07 ؛ بهترین لحظه های زندگی من رقم خورد ... و بی صبرانه به انتظار تکرارش میشینم ...

پ.ن ... من ، تو  ،  پرواز و اوج ،فارغ از زمان و انتهایش ...