سناریوی چالش
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

پلان اول : نشتن روی صندلی سرد ، وسط حیاط ، با یه لیوان شیر فهوه ی تلخ!  - زیر بارون نم نمی که دیگه این روزها نشان از اوج سخاوت آسمان است ... 

پلان دوم : لم میدهم روی صندلی ِ،رو بروی کتابخانه ی  کوچک اتاقم  و نگاهش میکنم ، بهم ریخته ... خیلی ... یاد وضعیت اتاق صادق هدایت توی "زنده به گور" می افتم  ، بعد همینجوری که  زل زدم به کتاب ها و وسیله های ی داخلش، یاد این می افتم که خیلی وقته همه چیز بهم ریخته ... یاد این می افتم که خودم چقدر بهم ریختم ... یاد این که چه سال گه*ی بود امسال ... به این فکر میکنم که شاید بشه اسم امسال رو گذاشت بدترین سال زندگی خودم ... به چیزهایی که سال قبل این موقع داشتم و حالا ندارم ... به چیزهایی که که 2 سال پیش این موقع داشتم و الان ندارم ... به اون بخش وجودیم که یه جایی جایش گذاشتم ...چیزهایی که گم کردم و البته چیزهایی که پارسال نداشتم و الان دارم ... چیزای خوب ، تلخ و بد و شیرین... بعد میخواهم وزنشان کنم توی ترازویی که یک طرفش نود و یکه و یک طرفش نود و دو ، ولی فایده ای نداره، زوال ترازوی ذهنمم در رفته ، به قول مولانا ترازو را با ترازو میزان میکنند وای به روزی که ترازوی میزان کننده خراب شود...

 بعد یه کم تلاش میکنم ببینم کاری میشه کرد واسه  این ذهن زوال در رفته یا نه ! میبینم که نه .. به خودم میگم بسه احمد ، زر زیادی بسه ، پاشو جمع کن خودتو ... اه چقد حال بهم زن شدی ... خاک تو سرت کنن ، آخه آدمم اینقد بی ظرفیت !!!!!!!‌ بعد اون یکی وجهم که خیلی از این وضعیت یه جورایی راضیه و خوش خوشانش میشه به این یکی وجهم میگه که : خفه شو بابا !! دلت خوشه ها!! 

پلان سوم : دست می اندازم توی هر طبقه ی کتابخانه و هرچه که داخلش هست رو به یکباره میریزم روی زمین ، یه دستمال میکشم داخل کتابخانه  و شروع میکنم به چیدن کتابها ... دونه دونه برشون میدارم و میذارم توی طبقات ... اول کتاب ها و جزوه های درسی  ... اقتصاد مهندسی ... طراحی الگوریتم ... هوش مصنوعی ... معماری شبکه ها  و ... هر کدوم رو که بر میدارم کمی ورق میزنم و خاطره های بچه های دانشگاه و دانشگاه ، مثل یک نوار فیلم از زیر هِد ذهنم رد میشه ... به این فکر میکنم که چقدر این کتاب های درسی مظلوم واقع میشن توی این کتابخانه ها  ... پرتشون میکنم و میسپرمشون به آغوش کتابخانه ... 

بعد نوبت به کتابهای غیر درسی میرسه ... هر کدوم رو که بر میدارم عنوان کتاب ذهنمو به چالش میکشه ...  کتاب های آنتونی رابینز رو بر میدارم و یکی یکی می چینمشون . شماره چهارش رو باز میکنم :

هر واقعه ای را آنچنان که هست ببینید ( نه بدتر از آنچه که هست) ، آن را بهتر از آنچه که هست ببینید. این طرز نگریستن را شیوه ی خود قرار دهید (1)

کمی روش فکر میکنم و به یک باره  اون یکی وجهم دوباره میگه خفه شو بابا ، مردکِ مرفه بی درد !! خوشی زده زیر دلش مردیکه ی خر حالا برای من زر زر میکنه ! و یک درگیری شدید بین دو تا روی سکه ی وجودم شکل میگیرد و در نهایت باعث میشه که من دراز بکشم روی فرش و خیره بشم به سقف و هر دوتاشون رو خفه کنم 

یه چند تا کتاب مذهبی که نمیدونم از کجا اومدن توی این کتابخونه توجهم رو جلب میکنه .... ، لای یکیشون رو باز میکنم یکی از همون حرف های چرت رو میخونم ... بعد اسم نویسنده رو میخونم ... م.ق. عصبانیم میکنه  ...  و منجر به فحش و فحش کاری به عوامل و نویسنده هایی اینچنین میشه .داد و بیداد  که کی توی این خونه این کتاب رو میخونه ؟!! کی اینو گذاشته اینجا!!؟ و با تمام قدرتم از وسط جرش میدم و  به همراه بقیه کتاب های شبیهش میندازم توی زباله هایی که از کثافت این کتابخانه جمع کردم و قراره بفرستمشون به درک ...

ادامه میدم به چیدن کتاب ها ، کتابچه ی آیین نامه ی نیرو های مسلح و دفترچه ی مرخصی های ساعتی خدمت سربازیم باعث میشه که کمی آروم شم و خاطره های خدمت سربازی یادم بیاد ... شیطنت ها ... پست های نیمه شب توی سرما ...  هم خدمتی ها که الان فقط با یکیشون دورادور در ارتباطم ... یاد فروردینی می افتم که توی پادگان بودیم و چقدر خوش گذشت ... یاد کارایی بی شرمانه ای که سرِ سرباز های خوابالودِ سرِ پست نگهبانی به عنوان پاسبخش در می آوردیم ... یاد این جمله ای که یه شب سرد زمستون روی اتاقک نگهبانی ، لا به لای یادگاری ها ، وقت پست دادن خوندم : خدمت تنها دوران ِ شیرین زندگیه که دلت نمیخواد هیچ وقت تکرار بشه ...  آخرش هم یه آهی میکشم و با یه "هی روزگار" پرونده ی این خاطره رو هم میبندم و میرم سر وقت بقیه کتاب ها ...

چند کتاب از سعید نفیسی در وصف حافظ و رودکی ، "پله پله تا ملاقات خدا " ی زرین کوب که منو یاد لحظه ای میندازه که شمس تبریزی یقه ی مولانا رو گرفت و از عرشِ غرور و شوکت کشیدش پایین و مثنوی ش شد دکان فقر... ، رباعیات خیام ، دیوان حافظ ، مثتوی ، منطق الطیر عطار ، هشت کناب سهراب، گزیده ی شاملو ، چند تا رمان استخوان های خوک و دست های جذامی* ، کافه پیانو** که منو یاد یکی از بهترین خاطرات زندگیم میندازه و باعث میشه ناخوداگاه گریم بگیره و برای  مدتی طولانی فقط نگاهش کنم .. و ثانیه به ثانیه ی اون خاطره ی کوتاه رو با همه ی وجودم مرور کنم ... 

نا رسیده چون دهم آن شرح من / تن زنم چون مانده ام در طرح من(2)

همه رو میچینم ... کاش یه حوصله ای بود و میشد همه ی این کتاب هارو کامل خوند ، نه اینکه صرفا همه ی صفحه های این کتابها رو ورق بزنم ، بلکه جرعه جرعه ، حتی اگه قراره 10 صفحه رو بخونم کامل بخونم  جوری که بشه نویسنده ، هدف و منظورش رو کامل مرور کرد ، همیشه اینجوری بودم ، همیشه یه کتابی که میخواستم بخونم این جوری میخوندم ... و فکر کنم برای همینه که شمار کتاب هایی که دارم  زیاد نیست !

یکی از کتاب های شریعتی رو بر میدارم و نگاهش میکنم ، به این فکر میکنم که شریعتی عجب آدمی بوده ها ، خیلی جاها حرف هایی درستی زده اما خیلی جاها از تئوکراسی یه کمپوت گلابی خوشمزه درست کرده و به خورد ما ملت داده که وقتی درشو باز کردیم فهمیدیم که چه کثافتی توشه ... 

دیالکتیک میگوید دو ضد با هم جمع میشوند . چیزی که به یک نسبت بد است و به یک نسبت خوب است . انسان از یک سو لجن است و از سوی دیگر روح خداست این یک پدیده ی دیالکتیکی است .بنابر این یک انسان تعریف مشخص و ثابتی ندارد ! (3)

و میرسم به کتاب طالع بینی چینی. سال گربه ...

گربه موجود لطیفی است(آخ آخ آخ:|) . موجودی که از هر ارتفاعی سقوط کند روی چهار دست و پا فرود می آید. متولدان سال گربه شادترین انسان ها و اشخاصی خوش ذوق ، اهل معاشرت ، عاقل ، بردبار ، و کمی بلند پرواز هستند و هنگام برخورد با افراد شرافتمندانه رفتار میکنند. هیچ کس نمیتواند آنها را دست کم بگیرد ، زیرا همراهان خوبی هستند و میدانند چگونه و کجا به درد آدم بخورند ... (4)

فکرش را که میکنم میبینم بعضی موارد که گفته و  خودم میتونم در موردشون قضاوت کنم ، درسته ... اما چرا !!؟ چرا ما انسانها حاضریم سال تولد خودمون رو به یه حیوان نسبت بدیم اما حاضر نیستیم خودمون رو برآمده از یه حیوان تصور کنیم !!؟ حاضریم حقارت یک فرشته ی سقوط کرده به این کثافت مکان رو تحمل کنیم  اما حاضر نمیشیم بپذیریم که یه میمون تکامل یافته ایم . حال اینکه تکامل خیلی بهتر از سقوط است ، نیست ؟

صحنه سپید است . بی پایان . همه جا . فقط چیزی نیست جز یک روشنی بی رحمانه و یک دست . روشنی دنیایی سوزان . آشفتگی ماده ای که هنوز نه اسمی دارد و نه معنایی (5)

احساس میکنم ساعت هاست در حجم این کتاب های خاک گرفته غرق شدم ، آخرین کتاب ها رو هم میچینم و به ردیف هایی که باهاشون درست کردم خیره میشم ...

آنکه نوشیده خواهد نوشید و آنکه رویا میدیده ، خوابها خواهد دید . او آن مُغاک پر جذبه را کنار نخواهد گذاشت ، آن صدای بی بُن را ، آن راه ورود به مکان ممنوعه ، آن تلاش برای فهمیدن آن نا فهمیدنی نا لمس کردنی ، دیدار آنچه نامرئی است ، او به آن باز میگردد ، خم میشود ، یک قدم پیش میرود ، بعد دو قدم ، و بدین سان است که آدمی به آنچه نفوذ نا پذیر است رخنه ای می گشاید و آنجاست که آدمی رهایی بی مرز نیروی پایان نا پذیر تفکر را در می یابد. ویکتور هوگو (6)

 

1. بسوی کامیابی . آنتونی رابینز/مهدی مجرد زاده کرمانی

2. منطق الطیر. عطار. باب آخر || * مصطفی مستور **فرهاد جعفری 

3. دیالکتیک توحیدی، دفتر سوم ، فلسفه انسان.دکتر شریعتی

4.طالع بینی چینی.پائولادلسول/مینا امیری

5.زیباترین افسانه جهان.هوبل ریوز-ژوئل دورنه-دیمینیک سیمونه/دکتر مهدی سمسار

6. بر گرفته از کتاب "زندگی عشق و دیگرهیج" .لئوبوسکالیا/مهدی قراچه داغی.زهره فتوحی

پ.ن . این پست رو تقدیم میکنم به کودک فهیم و تیراژهکه همیشه از قلم بی نظیرشون لذت بردم 

پ.ن: یادم بماند که عشق یک پرسش نیست . یک پاسخ است