تو...
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی:

 

چونان عقربه ی ثانیه شمارِ ساعتی که باتریش تمام شده است 

در تقلا برای عبور از شیب ثانیه ها .... زیر هشت .... 

-------------------------------------------------------------------------


خب بعضی وقت ها هم باید به جای گم شدن توی افق ، توی مِه گم شد ... امشب من عاشق مِه شدم ، مه ی که همه ی شهر رو فرو برده توی یه سکوت و خاموشی عجیب . کف سفید و سقف سفید ... مه ی که قدم زدن توش یه کم ترس میندازه به جون آدم ... و چقدر خوبه این ترس ، آدمو قلقلک میده ... میخوام برم ، توی خیابون هایی که عین نمیدونم چی مسکوت شدن ... 

تیرک های چراغ برقی که بجای پخش مستقیم نور دارن نور رو میپاشن روی سلول های آویزون و معلق این مه ... حالا دیگه نور به خط مستقیم حرکت نمیکنه ... تمام قوانین تاریخ بشری رفته زیر سوال و نیوتن هم کاری از دستش بر نمیاد ... حالا این تیرکت های چراغ برق مثل قدیسه های نورانی هستن که چهره ی اونا زیر یه قبای سفید پوشیده شده ... زرد و سفید ... سبز و قرمز 

میخوام برم ، امشب میخوام با نور ، سایه ، مِه ، سکوت , خش خش برف زیر قدم های لرزانم عشق بازی کنم ...

یک نفر از دور مرا می خواند ....کفشهایم کو ...!!؟  

 

پ .ن : همین آهنگ