13:17
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی:

 

از شیب تپه بالا میرم و به منبع آبی میرسم که انگار سالهاست از شغل خودش استعفا داده و مثل یه پیرمرد فرتوت نظاره گر مردم شهر شده ، وسط یه مشت درخت کاج... پناهگاه و نشیمن گاهی برای عابرانی چون من ... میشنم لبه ی این سکوی غول پیکر ...


آفتاب تند یه ظهر زمستون ... همینجوری که پاهام آویزونه ، دراز میکشم و خیره میشم به آسمون، آسمونِ‌ صافِ صاف ... لعنتی اینقدر آبیه که چشم آدمو میزنه ... پلی لیست رو عوض میکنم و این آهنگ شروع میشه ... چشمامو میبندم ؛ هر نتش و هر کلمه از شعر شاملو مثل یه ویروس رسوخ میکنه به عیمق ترین سلول های ذهنی که هنوز توی شوک یه واقعه ی ناخواسته و مبهمه ....

همچون حبابی نا پایدار / ثصویر کامل گنبد آسمان...

نه نازکای چمنی و نه چشمه ی شوخی ... اما تلخیِ ساقه ی علف زیر دندونامه ... آهنگ که ازنیمه میگذره ؛ صدای اذانی که از چند طرف میاد و صدای غار غار یه دسته کلاغ هم میکس میشه بهش و میرم تو یه حالت خلصه وار... فکر ... ذهنیت نا آرام... ذهنی که یه لحظه دور خیز میکنه که بپره و بره که بره ، به یه جای خیلی دور ؛ و همین که سرعت میگره برای پریدن ؛ یه دفعه لبه ی پرتگاه تفکرات پر از تشویش ترمز  میزنه و با کمی تلو تلو خوردن دوباره به عقب بر میگرده ، میشنه ، راه میره ، دوباره دور خیز میکنه و دوباره و دوباره و دوباره ...

بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون داد ...

آهنگ های آلبوم آیدا شاملو همینجوری پشت سر هم رد میشن ، هم آفتاب داغه و هم باد سرد ... دقایقی زیاد میگذره ... مثل یه بیمار ، توی اتاق ریکاوری ، و بعد از یه عمل طولانی و سخت ؛ چشمامو به زور رو به سمت یه آبی بیکران باز میکنم ... و به این فکر میکنم که این آبی چقدر عمق دراه ... مثل یه صفحه س که هم عمق داره هم نداره... اَه چقدر آبیه ... با کمی ، فقط کمی تلاش بلند میشم و دوباره میشینم ، رنگ های شهر یه جوری شدن ،  همیشه وقتی توی نور آفتاب برای مدت طولانی چشماتو ببندی اینجوری میشه ... اندکی قدم زدن میخوام ... میپرم پایین و شروع میشه... آهنگ ها و این سو اون اون سو رفتن ها در میان و بر میان درختان کاج و غیر کاج و سنگها و سنگ لاخ ها ... و این اندک قدم زدن میشه یه مدت طولانی...

- " باشه ، میرم ، تمام ثانیه ها و لحظه های آرامش مال تو . روزی تف میندازی به همه ی چیزایی که ..... خداحافظ " 

مسجش میکنم و میزنم  سِند ، با یه لرزش خفیف که نمیدونم از چیه و تمام پاهامو به رعشه انداخته میشنیم ، همونجا میشینم ... روی خاک ، سنگریزه و برگ ها ، راس ساعت 13:17 دقیقه ی روز یکشنبه ... اه ... یکشنبه های لعنتی ...  و این آهنگ  لعنتی ...  

همونجا دراز میکشم ... آفتاب مستقیم می تابه و آدم دلش میخواد چشماشو ببنده و بخوابه ... یه خواب عمیق ... چشمامو میندم و این ذهن خسته و پر از تشویش اینبار دچار خلصه ی خوابِ اتوبوسی میشه ... خوابی که نه خوابی و نه بیدار... 

به یکباره صدای ضعیف یه پیرمرد را میشنوم که داره میزنه به پاهام  و میگه پاشو ، پاشو. انگار زمان زیادی گذشته ... بلند میشم ، هندز فری رو در میارم و با یک چشم نگاهش میکنم و میپرسه : خوبی جوون ؟ میگم آره ... آره ... پیرمرد میشنه کنارم و بیلش رو میذاره اونورتر و یه نخ سیگار از پاکت سیگار 57 ش در میاره و آتیش میزنه ، و باز میپرسه : اینجا چرا خوابیدی جوون ؟ و من که سرم رو از درد انداختم پایین میگم : نمیدونم ... پیرمرد زل میزنه به درختایی که جلومونه و سیگارش رو دود میکنه ... خورشید رفته پایین تر و شدت آفتاب کم شده ، آسمون با ابر های سفیدِ نازک پوشیده شده...  پیرمرد زیر لبش از روزگار و برنامه ای که برای درخت ها داره، حرف میزنه و من نگاش میکنم ، چقدر ساده س ، چقدر بی آلایشه ... چقدر دلم میخواد بیلش رو از دستش بگیرم بهش بگم که امروز و فردا و پس فردا همه ی کارات رو میکنم و تو برو خونه استراحت کن ... اما رمقی نیست ...

یعنی  دنیای کوچک این پیرمرد تا حالا پر از تشویش بوده ؟؟ دنیاش این درخت هاست ... یعنی دنیایش رو با چیزی تاخت میزنه ؟؟  تا حالا دلداده ؟ ذهنش تا حالا از این دنیای کوچک به کجاها رفته ؟!! همینجوری که از خودم میپرسیدم  نگاهش میکنم ، نخ دوم رو هم آتیش زد .... یک دفعه و بی مقدمه ازش سوال میکنم : 

- عشق دردناک تره یا گرسنگی ؟؟ 

پیر مرد کامی از سیگارش میگیره و سیگار رو روی تنه ی درخت خاموش میکنه و میگه : دل گرسنه مانده است و روح نهار / تن را غم تدبیر احتکار است ... بلند میشه و بیلش رو میذاره رو کولش و راه میفته ...

-حاج آقا نگفتی جوابش رو بالاخره ... 

همینجوری میره و میگه :  هنوز شاشمند نشدی ! 

من خنده م میگیره و چهار زانو میشینم و بعد از یک سکوت به بیتی که خوند فکر میکنم ...

بلند میشم و هندز فری رو میذارم توی گوشم و راه میفتم ... شاهین داره میخونه ...

هیچ کس بزرگ نیست . هیچ چیز عمیق نیست . هیچ کدام ما مهم نیستیم دیگر . تنها سکوت سطحی خاک گرفته ی حجم این کتاب هاست که زنده است . زمان دروغ میگوید . تاریخ زنده نیست .... 

13:17 . یکشنبه ی لعنتی ... شب میشود ... و یک جنگل مبهوت از افکار ...