یه بند و نصفی ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸  کلمات کلیدی:

برای اینکه دکتر متخصص ببینتش باید 240 کیلومتر مسیر رو میرفتیم... بی حسی موضعی ... مرفین.... کزاز... توی این مسیر وسعت دیدم فقط یه بانداژ قرمز و خطوط سفید جاده بود... اما وسعت فکرم به جاهایی رفته بود و میرفت ک هیچوقت فکرشو نمیکردم بره ...مثه یه آدم نیمه بیهوش .... گذشته های نزدیک ... آینده های دور... همه و همه ... به خدا ک مدتی نبود... نه به من ک مدتی نبودم .... به چیزایی ک قرار بود با نبودش از دست بدم ... به کارا هایی که تا دو ساعت قبلش خیلی راحت انجام میدادم و دیگه نمیتونستم انجام بدم...... 

رسیدیم....

تو خیابون های نزدیک بیمارستان همه رو با معیار کارایی "اون" میسنجیدم ....  کسی ک با تلفن حرف میزد و گوشی دستش بود... کسی ک فرمون ماشینو گرفته بود دستش ... مثه یه ربات هوشمند هر کسی رو ک میدیدم چشمم سریع زوم میشد به چیزی ک اونا داشتن و من نداشتم .... عابر هایی ک از جلو ماشین رد میشدن...افسری ک سر چهار راه ماشینارو هدایت میکرد... دختر و پسری ک دستشون تو دست هم بود... کسی ک داشت با انگشت اشاره ش کسی رومتهم میکرد و سرش داد میزد ... یا کسی ک داشت آدرس میداد و به خیابون های اونطرف اشاره میکرد .... به چیزایی دقت میکردم ک هیچ وقت هیچ وقت بهش دقت نمیکردم ....  

رسیدیم ... داداشم کنار خیابون با دوستش..... مادر گریه میکرد... 

-"این دکتره خوب نیست... باهاش حرف زدم میگه کاری نمیتونه بکنه ... با چند تا جراح دیگه هم حرف زدم اونا گفتن فلان دکتر... باید بریم یه بیمارستان دیگه... با دکتر صحبت کردم گفته باید ببینمش... "

بیمارستان...

باز کردن بانداژ.... درد... آمپول لیدوکایین موضعی... باز کردن بانداژ ... درد... لیدوکایین موضعی... باز شدن بانداژ و نبودن نصف انگشت اشاره ی راستم....

هیاهوی صداها...

دکتر کجاست؟ "زنگ زدیم بهش داره میاد..." 

"چی شده" ها .... با وحشت نگاه کردن ها... نچ نچ کردن ها... 

دکتر ... "ببینم چه کار کردی..." ...... چه کار کردم...؟ نمیدونم....

"بقیه ش کجاست...؟ اونم باید ببینم"

رفتن ... همه رفتن ....

 

یاد بود نوشت: پنج شنبه هفت شهریور هزار و سیصد و نود و دو (حوالی ساعت 6 عصر) انگشت اشاره ی راستم از وسط قطع شد...