ثانیه ها ...
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۱  کلمات کلیدی:

تنها چیزی که گه گداری باعث میشه احساس کنم تو ماشینم چراغِ خطرِ قرمز رنگ ماشین جلویی هنگامه ترمزه...

همیجوری میرم... ضبط ماشین یه آهنگی رو داره پخش میکنه ، نمیدونم چیه ! اما عین سمفونی های حماسی میمونه که یه لحظه اوج میگیرن و لحظه ی بعد آروم میشن و آدمو هی میذازن تو خلسه ( خلثه ، خلصه) ... اصن برام مهم نیست که چی پِلی میشه ، فقط میخوام برونم ...دلم یه شرابی ، باده ای ، چیزی میخواد ، اونقد تلخ و تند که وقتی میخورم بسوزونه ببره پایین این همه دلتنگی و بی تابی  و بی قراری  رو ... به قول خواجه ؛شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش ... و یا خنده ی شکر خواه ساقی ...

تو همین خیالات و احوالات چشمم میفته به غروبی که عین یه جنینِ بر آمده از لقاح صبح و شب، داره گوشه ی آسمون شکل میگیره و آنچنان عمری هم نداره و نخواهد داشت ... تصمیم میگیرم برم جایی که هیچ ساختمونی نباشه ، من باشم و یه دشت و این خورشید زرد و گرد که بازیش گرفته این روز ها و توی این آسمون ابری هوس قایم باشک بازی کرده ...میرم ... تا جایی که آسفالت تموم میشه و چرخ های ماشین میفته رو جاده ی سنگلاخی که منتهی میشه به یه تپه ، دور از شهر ، دور از ماشین و هر چیزی که اسمشو بشه گذاشت جاندار...

بالاخره میرسم بالای تپه ... جلوم یه دشته تقریبا سبزه ، یه دشت که هیچی توش نیست و تهش ، خورشیده که داره میره پشت یه سری رشته کوه... میشنم رو سنگلاخ و ها زل میزنم به غروب و گوشمو میدم به سه تارو و کمونچه ای که داره پخش میشه ...

چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من ...

و این آهنگ