تو ...
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥  کلمات کلیدی:

 


 
برگی از تاریخ...
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩  کلمات کلیدی:


 
ببـار ای بـارون ، ببـار ...
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧  کلمات کلیدی:

تصور کنید، شب ،  روی تپه ای  که پر از درخت های کاج ِ قد و نیم و قده  وایساده باشین ، تپه ای که از روی اون تقریبا میشه کل شهر رو دید ...

هوا ابریه و یه باد نسبتا تند می وزه ، انگار بالا سرتون آسمون سرخ شده ... ،  گوشه کنارای آسمون رعد و برق های شدیدی میزنه و صدای غرش های مهیبی که زمین زبر پاهاتون رو ملرزونه ؛  قوت میده بهتون که توی سرمای فریب دهنده ی اول پاییز ،  بمونید و اولین قطره های بارون پاییزی رو ببینین و خیسِ خیس بشین توی این خشکسال ...

دستاتون رو باز میکنید و سینه سپر میکنید به سمتی که باد میوزه ... آسمون غرشی تند میکنه و بارش بارون شروع میشه ، یه بارش شدید ... چشماتون رو میبندید که نوازش قطرات بارون رو روی صورتتون بیشتر حس کنید ... باد شدید تر میشه و رقص برگ های "نوک سوزنی" ِ درخت های کاج توی باد تبدیل میشه به یه صدای زوزه ، انگار که درختای همیشه سبز دارن شیون میکنن برا زمینی که داره به خواب میره و میمیره ...

کمی که میگذره چشماتون رو باز میکنین .... اونطرف تر ... زیر نور تنها تیرکِ چراغِ برقِ روی تپه؛ شدت بارون رو می بینین  ... هوا سرد تر و سرد تر میشه  و شما خیس تر و خیس تر ...  یه حس خوب !‌ انگار که تموم آسمون مال شماست و این بارون فقط و فقط داره برای شما می باره و هر رعد و برق رقص نوریِ برای حضور شما زیر این سقف کبود ...

اون موقع س که دلتون پر میکشه و لبریز میشین از حسی جاودانه ...

 

پ.ن : اینها لحظه هایی بود که من امشب زیر اولین بارون پاییزی لمس کردم ...

پ.ن : احساس میکنم به سرماخوردگی وحشتناک در انتظارمه ... :دی ، اما اشکالی نداره ، واقعا ارزششو داشت ...