...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦  کلمات کلیدی:

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول-مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم- مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم- کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم- زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت :من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


 
هست...؟
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳  کلمات کلیدی:

 

در میکده ام : چون من بسی اینجا هست
می حاضر و من نبرده ام سویش دست

باید امشب ببوسم این ساقی را
اکنون گویم که نیستم بیخود و مست

در میکده ام : دگر کسی اینجا نیست
واندر جامم دگر نمی صهبا نیست

مجروحم و مستم و عسس می بردم
مردی ، مددی ، اهل دلی ، آیا نیست ؟

"مهدی اخوان ثالث"


 
سحر نزدیک است ...
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦  کلمات کلیدی:

کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

 

کوک کن ساعتِ خویش !

که مـؤذّن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

 

کوک کن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

که سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

 

کوک کن ساعتِ خویش !

که سحرگاه کسی

بقچه در زیر بغل،

راهیِ حمّامی نیست

که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

 

کوک کن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این کوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

 

کوک کن ساعتِ خویش !

ماکیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

 

کوک کن ساعتِ خویش !

که در این شهر، دگر مستی نیست

که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

 

کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست

و سـحر نـزدیک است .....

" کیوان هاشمی"


 
 
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸  کلمات کلیدی:

 

چهره را صیقلی از آتش می ساخته ای
خبر از خویش نداری که چه پرداخته ای

در سر کوی تو چندان که نظر کار کند
دل و دین است که بر یکدگر انداخته ای

مگر از آب کنی آینه دیگر ورنه
هیچ آیینه نمانده است که نگداخته ای

چون ز حال دل صاحب نظرانی غافل؟
تو که در آینه با خویش نظر باخته ای

نیست یک سرو در این باغ به رعنایی تو
بسکه گردن به تماشای خود افراخته ای

آتشی را که از آن طور به زنهار آمد
در دل صائب خونین جگر انداخته ای

(صائب تبریزی)


 
...
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦  کلمات کلیدی:

من به انداره یک ابر دلم میگیرد،

وقتی از پنجره بر پوچی افکار جهان می نگرم

                                                "شریعتی"


 
" آمدن "
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱  کلمات کلیدی:

 

 

          طشت بزگ آسمان از لاجورد صبح لبریز

          اینجا و آنجا ابر چو کف های لغزنده

                                                 رها بر آب

                                 آویخته بر شاخه های سرو

                                 پیراهن مهتاب

                                                           "مشیری"

 پی نوشت :   ادامه مطلب